خاک را . رود . به دو قسمت می کرد :
این طرف ما بودیم
آن طرف هم آنها .
دیده بانان سر برجی از دور
ناظر ما بودند .
و من بهت زده . ناظر گنجشکانی
که همه
بی گذرنامه سفر می کردند !
یعنی توی این مملکت خراب شده کسی نیست به داد من و امثال من برسه ؟!![]()
![]()
میخوام بدونم یکی از این آقایون اگه شرایط ما رو داشتند میتونستند زندگی کنند یا اینکه زندگیشون فلج میشد ؟![]()
اگه بری بهشون شکایت کنی میگن که کی براتون دعوت نامه فرستاده بود که تشریف بیارید سر کار ؟ اگر هم که حرفی نزنی فکر میکنند بلا نسبت ببو و نفهمی و اندازه یه کودن هم سرت نمیشه .![]()
اون وقت پول این مملکت خرج کشورهای دیگه میشه . یعنی اینکه ما شکم نداریم . ما احتیاجی به غذا و آب و ... نداریم . یعنی اینکه اینجا همه صاحبخونه هستند و کرایه خونه نمیدونند چیه ؟ یعنی اینکه کرایه ماشین معنا و مفهوم نداره . همه ماشین دارند و بنزین رو میان دم خونه ها تحویل می دن و یه پولی هم دستی به صاحب ماشین میدن که اگه ماشینشون عیب و ایرادی پیدا کرد خرج اون کنند . توی این مملکت کسی درد نداره . کسی مریض نداره ...............
دیگه مغزم کار نمیکنه . فعلاْ![]()
![]()


![]()
![]()
خیلی سخت بود . هر جا میرفتی فقط اجاره می خواستند و ما پول پیش داشتیم. دو سه تا مورد پیدا کردیم که مسیرهاشون به اداره های دوتائیمون دور بود ولی خب با یکیشون تا پای اجاره نامه هم رفتیم ولی با صاحبخونه به توافق نرسیدیم .
چند روز پیش هم بعد از امتحانم با حمید رفتیم دنبال خونه از ساعت شش و نیم تا نه و نیم شب گشتیم . از چهار راه ولیعصر شروع کردیم رفتیم پایین بعد رفتیم خیابون فلسطین و جمهوری و کارگر و آذربایجان را تا ته رفتیم و بعد پیچیدیم پایین رفتیم سمت میدان پاستور ولی از خونه خبری نبود . دیگه نا امید شده بودیم. برگشتیم خونه .
از شدت خستگی و پا درد نمیدونستم باید بشینم یا بخوابم . مامانم میگفت شب توی خواب همش ناله می کردم .
دیگه همه چیز رو سپردم به خود خدا .
فردا نه پس فردا توی روزنامه آگهی یه خونه رو دیدم نزدیک خونه خودمون . بعدازظهر با مامانم رفتیم دیدیمش خیلی خوب ساخته شده بود . نوساز بود و هنوز کسی توی اون ننشسته .
فرداش هم با حمید رفتیم خونه رو دیدیم اونم خیلی خوشش اومد . ولی وقتی که با صاحبخانه صحبت کردیم گفت که همه واحدهاش اجاره رفته و فقط طبقه اول و چهارم مونده که اون طبقات هم مال شریکاشه و فعلاْ قصد ندارند اجاره بدن.
منو میگی داشتم دیگه از عصبانیت منفجر میشدم ولی وقتی که گفت فردا تماس بگیرید شاید بتونم کاری براتون بکنم روزنه امیدی توی دلم روشن شد .
فرداش تماس گرفتیم و گفت که بیایید محضر . خیلی آدم خوبی بود بهمون گفت چون هنوز گاز خونه رو وصل نکردند منم همه پول رو از شما نمیگیرم نصفش رو بدید هر زمان که من کلید رو تحویل دادم بقیه پول رو اون موقع از شما می گیرم.
و من اینجا بود که دیدم باید همه چیز رو به خود خدا سپرد . من که داشتم توی خیابونهای آزادی و استاد معین و جیحون و قصرالدشت و ... دنبال خونه می گشتم یه دفعه خدا خودش یه خونه برام جور کرد نزدیک همینجایی که الان با مامانم اینا زندگی می کنم تا من تنبل دیگه صبحها زود از خواب بیدار نشم .
امروز یکی از بچه ها یه مطلبی رو برام میل کرد که قبلاْ خونده بودمش ولی به درد مطلب امروزم میخوره:
مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.
مرد از فرشتهاي پرسيد : شما داريد چكار مي كنيد ؟
فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داد : اينجا بخش دریافت است ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم.
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد شماها چکار می کنید ؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم
مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما اینجا چکار میکنی و چرا بیکاری ؟
فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب تصدیق دعا را بفرستند ولی تنها عده بسیار کمی جواب می دهند .
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد بسیار ساده است . فقط کافیست بگویند :
خدايا متشكريم![]()
من این سه روز تقریبا اداره نبودم . یعنی صبح میومدم اداره و یه ساعت بعد میرفتم برای امتحان . ولی دیروز که کلاْ نیومدم . از دستم رفت !![]()
دیروز توی اداره ما یه برنامه ای بوده که احمدی نژاد هم اومده بوده اینجا . چشمتون روز بد نبینه هرچی کارگر و کارمند بوده مثل من که توی این سه ماه حقوق نگرفته بودند جمع میشن دم در . هر کدوم شروع میکنند به ناله و زاری و این حرفا . ![]()
احمدی نژاد هم دستور پیگیری میده و من شنیدم که امروز قراردادهای ما رفته برای امضا ! فقط اینو نمیدونم که چرا رئیس جمهور سه ماه زودتر نیومد ؟ آخه ما هر سال همین موقع ها حقوقمون رو میگرفتیم البته حقوق سه ماه بهار رو .
یکی از همکارا رفته گفته بابا مگه ما درد نداریم مگه مریضی نداریم مگه صاحبخونه نداریم که هنوز حقوق نداریم ؟ بعد هم احمدی نژاد گفته انشاالله تا پایان سال همه رسمی میشن![]()
![]()
![]()
![]()
شاید هم گذاشتند افتخار حقوق امسالمون نصیب آقای احمدی نژاد بشه ![]()
ولی من میگم که نباید اینکار رو میکردند . آخه ما که هر سال داریم حقوق سه ماهمون رو یه دفعه میگیریم . این یه امر طبیعیه برای ما . چرا خودشون رو واسه یه هفته لوس کردند و اعتراض کردند من نمیدونم!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به هر حال اگه من با چشمهای خودم این دستوراتی رو که احمدی نژاد داده ببینم بهش اعتماد میکنم وگرنه .... ![]()
نمیدونم با سه تا امتحان فردا چی کار کنم ؟
فکر کن یه نفر که خیلی ادعاش میشه که با فرهنگ و با کمالات و با شعوره جلوی یه آدم بیشعور سنگ رو یخت کنه و سرت داد بکشه !
اگه جای من بودید چیکار می کردید ؟ توی مغازه بغض داشت توی گلوم خفه ام می کرد . اما هیچ کاری نکردم . دلم میخواست زار زار گریه می کردم . اما خیلی خودم را کنترل کردم . خیلی سخته . خیلی ![]()
توی جاده فقط مثل بهت زده ها به مناظر و رودخونه نگاه می کردم و در عجب بودم از این همه زیبایی و قدرت خدا .
جزوه هام رو هم برده بودم که یه نگاهکی بهشون بکنم . آخه از امروز امتحانام شروع میشه ( مثل بچه مدرسه ای ها ) ولی دریغ از یه نیم نگاه . حمید از روز پنج شنبه شروع کرد به شمردن روزها ( آخه ۱۵ خرداد تولدش بود ) و هی به من میگفت چند روز دیگه مونده ؟!
منم میگفتم خب که چی ؟ من و تو توی شمالیم . میخوای از اینجا برات کادو بخرم ؟ و کلاْ ناامید شده بود از هرچی تولده .
از روز جمع شروع کردم با اس ام اس و تلفن و ... با خانواده در تهران هماهنگ کردن تولد حمید . یکی کادوهایی رو که از قبل خریده بودم کادو کرد . یکی با پیک فرستاد در خونه حمید اینا . به خواهر زاده حمید زنگ زدم که مهمونا رو دعوت کنه . به خواهرش گفتم که خونه رو آماده کنه . به برادرش گفتم کیک سفارش بده . خلاصه شده بود مصداق این شعر که صد نفر آیینه به دست خدیجه کچل سرشو می بست !![]()
حمید هم اصلا نفهمید که من دارم چیکار میکنم .
یکشنبه شب وقتی رسیدیم یه راست رفتیم خونه حمید اینا . وقتی که شمع روی کیک رو روشن کردیم و با کادوها رفتیم توی اتاق حمید جا خورد ( البته خودش میگه که جا خوردم . راست و دروغش پای خودش ) .
ولی امروز دلم میخواد سرم رو محکم بکوبم به دیوار !
حالا امروز با خیال راحت اومدم که بیام اداره . انگار که یکی بهم گفت یه نگاهی به این ورقه انتخاب واحد بدبخت بنداز منم برداشتمش و بهش همینجوری یه نگاهی کردم و چشمتون روز بد نبینه . برق و دود از کله ام با هم بلند شد .
آخه من توی هر ترم یه درس رو برای خالی نبودن عریضه امتحان ندادم و این ترم دو تا از اون درسها رو برداشته بودم که امتحان بدم .
فکر می کردم این ترم روش تحقیق امتحان دارم ولی تازه فهمیدم که روانشناسیه نه روش تحقیق ! نه میدونم استادم کی بوده ؟ نه امتحانش چه روزیه نه جزوه ای نه کتابی ...............![]()
![]()
شما اگه جای من بودید چیکار می کردید ؟!
امروز هم امتحان کامپیوتر دارم . دعا کنید که بتونم خوب جواب بدم .![]()
![]()